زندگی می کنیم
سلام
اول معذرت خواهی کنم از دوستانی که واسه کلاس های پیشرفته نام نویسی کرده بودند،سرم واقعا شلوغ بود نمی تونستم تشکیل بدم.
دوم به من نیومده که سرم خلوت شه.چند دقیقه از اینکه کلاس های پیشرفته رو لغو کردم نگذشت که دعوت شدم برای شرکت در جشنواره محتوای الکترونیک رضوی.حالا موندم اینو چه کار کنم.وقت کم دارم،هم برای مسابقه،هم برای پژوهش،هم واسه درس و هم چیزای دیگه.
سوم دانشجوهایی که کلاس طراحی مقدماتی میان،جزوه ای که گفتم هر وقت آماده شد بهشون میدم،زیاد جوش نزنن.
چهارم اردویی که درخواست داده بودم موافقت شد.بعدا خبرشو بهتون میدم
پنجم به افتخار و سفارش امیر یه شعر که من ازش خوشم نمیاد ولی امیر چرا:
نیمه شب آواره و بی حس و حال٬ در سرم سدای جامی بی زوال
پرسه ایی اغاز کردیم در خیال٬ دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت٬ یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را٬ خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اصرار را٬ آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود٬ چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او٬ هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او٬ ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی٬ این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر٬ وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زه دنیا بی خبر٬ دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد٬ گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش ……
گفتمش در عشق پا برجاست دل٬ گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق وان شوی دریاست دل٬ بی تو شام بی فرداست دل
دل زه عشق روی تو حیران شده٬ در پی عشق تو سرگردان شده
گفت ………
گفت در عشقت وفادارم بدان٬ من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان٬ چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من٬ با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده٬ دل زه جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده٬ عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش٬ طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود٬ بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود٬ همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره عافاق بود٬ در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار…..
روزگار اما وفا با ما نداشت٬ طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت٬ بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصَه هجران بود و بس٬ حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود٬ در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود٬ سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست٬ ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست٬ این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت٬ رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است٬ خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد٬ این گدا مشمول آن رحمت نشد٬ آن طلا حاصل به این قیمت نشد
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
زره زره اب گشتم
کم شدم…..
اخر اتش زد دل دیوانه را ……
اخر اتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من …..
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ….. عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه اب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود…
بعد از این هم اشیانت هر کس است …. بعد از این هم اشیانت هرکس است
باش با او یاد تو ما را بس است