به کوه های صابونات چشمای من افتاد…

سلام.

وقتی میبینم که دو ماه پست ندادم بنظرم میاد نکنه تو این مدت گم شده بودم و خودم نمی دونستم.یادم نمیاد چی گذشته این مدت!البته در حین بیکاری کارای خوبی هم این چند مدت انجام دادم،سرم گرم بوده در کل.

امروز رفتم صابونات(استهبان)،نمیدونم چرا هرچقدر از شیراز بدم میاد از استهبان خوشم میاد.بسی عجیبه ;) شایدم بخاطر خاطراتی هست که تو این شهر دارم(خوب یا بدشو هنوز نتونستم تشخیص بدم).خلاصه خوب بود،دانشگاه که تموم شد،وگرنه حال میداد یه ترم مخصوصا ترم بهار رو مهمان استهبان شد.

یه سوریه هم که خواستیم بریم اینقد سنگ انداختن پیش پام که توبه کردم قبل از سربازی حرف مسافرت خارج از کشور رو بزنم.کاش اول رفته بودم سربازی بعد دانشگاه.فک کنم جدیدا سربازی نرفته زنم هم ندن.

اوضاع رو بسنجم و وقتا رو هم تنظیم کنم یه سر برم سیرجون که خیلی وقته دوستان رو ندیدم و خبری از بی معرفتیاشون نیست!اما هیچ جا صابونات نمیشه ;) (یه موقع نیوفته تو کاسه ام!!)

به کوه های صابونات چشمای من افتاد
دوباره آتشی بر جانم افتاد
هوای صابونات سرده خدایا
دلم از غصه پر درده خدایا

من همدم تو،…..

Posted by MJHeidari in عمومی - Tags: , - Comments (4)
۶ اسفند
Powered by Olark